تبليغاتX
کارگاه داستان نویسی وانکا

کارگاه داستان نویسی وانکا

گزارش جلسه نقدر و بررسی کتاب « سرخی تو از من »

نوشته خانم سپیده شاملو

  (توسط  عفت ثابتی فرد)

سقف وانکا را چهار ستون نگه می دارد.

 قصه نویسی خلاق: از طریق قرارگرفتن در فضای مولد و گروهی، تمرکز بر جمله ها، عبارات، نشانه ها و هرآنچه که محرک یک ذهن خلاق و بهانه روایت است.

نقد خلاق: ازمتن به تاویل و تفسیر رسیدن و نه بواسطه تئوری به متن پرداختن.

آموزش خلاق: با گزینش بهترین تصادف نوشتاری در قصه هایی که در کارگاه خوانده می شوند و یا ضمن بیان  ماجراها، فیلم ها و .. به نقل شفاهی در می  آیند. این روش  برای درونی کردن غیر مستقیم مفاهیم بنیادی اصل نوشتن و تئوری نوشتن است.

زایش  خلاق تئوری: از درون متن، در حضور و با حضوراعضای کارگاه، به کشف تئوری جدید و بازتولید و بسط تئوری موجود پرداختن.

 و حالا یک نویسنده عزیز به این کارگاه قدم گذاشته. زیر همین سقف. با کتابی در خور توجه.

یک راه اینست که اول پای تئوری ها را به میان بکشیم و بعد به سراغ کتاب و قصه برویم تا ببینیم رمان در کدام قالب از پیش تعریف شده تاویل و تفسیر می شود و با محک آن تئوری تا چه اندازه روسفید از آب درمی آید. راه دیگر اینست که روی متن کتاب متمرکز شویم و از دل متن به به تئوری برسیم.

 راه اول را آقای سلمان حقوقی انتخاب کرد. او به دلایلی ترجیح داد از منظر تئوری  به متن نگاه کند. از تاریخچه قصه نویسی به دوران معاصر برسد، تا به نوع قصه نویسی زنان. البته به زودی به کتابهای خانم شاملو هم رسیدند ونه صرفا کتاب حاضر. عنوان کردند قصه نویسی  بعد از طی یک دوره ادبیات سورآلیستی ذهن گرا، توسط زنان به یک ادبیات رئالیستی جزئی نگر تغییر مسیر داده. گریز از تمرکز را  میل ذاتی ادبیات زنانه دانستند. اشاره کردند در جامعه ای که زن در تاریخ کهن و گاهی معاصرش ابزار و کالا بوده و حالا این زن که دارد تولید ادبی می کند، پی آمدش این شده که ادبیات زنانه هم  بشود کالا و ابزار.

سوال این بود که چه کنیم تا ادبیات زنانه ابزار و کالا نشود؟

 سینا سمیعی مثل همیشه که از دوربین یک مهندس معمار به ساختار و بنای قصه نگاه می کند، در بخشی از حرفهایش، طرح و شکل رمان «سرخی من از تو» را با نوع نقاشی هانیبال مقایسه کرد که در آن ساختار کاملا مشخص است و بر اساس تداعی فضاهای متفاوتی در آن ساختار می توان تجربه می شود.

 پیام یزدانجو به درخواست جمع حاضر با بحث تئوریک در خصوص  ویژگی های یک اثر پست مدرن شروع کرد و اینکه پست مدرنیته چه امکاناتی در اختیار نویسنده قرار می دهد. پست مدرنیته یک فضاست که در آن همه چیز اتفاق می افتد. یک ویژگی است. ادبیات پست مدرنیته یک ادبیات تجربه گراست. حتی برای خود نویسنده هم تکرارناپذیر است.

از نظر یزدانجو نویسنده در متن فوق خیلی خود آگاه عمل کرده و می دانسته می خواهد چه بنویسد و چه طیفی از مخاطب را در نظر داشته. ژانری که رمان برگزیده یکسری چشمداشت هایی برای مخاطب در برداشته. ژانر این قصه را روانشناسی – کارگاهی برشمرد و گفت قصه در این دو فضا حرکت می کند. و تمهیداتی که برای این ژانر توسط نویسنده در نظر گرفته شده موفق است. اما در بعضی موارد از چیزهایی علاوه بر قراردادهای ژانری استفاده شده.  رمان تا نیمه کار متمایل است به ژانر کارگاهی. همین که می خوانیم تا ببینیم بعد چه می شود. از یک جایی به بعد می شود ژانر روانشناختی و در اینجاست که  می خوانیم تا به عمق شخصیت ها برسیم. و رمان قصد دارد در انتها به پرسش های پیش روی خواننده با مجموع کردن آنها پاسخ بگوید. ابهام ها در قصه نه چندان ابهامند و نه چندان آشکار.

در هردو ژانر بکار گرفته شده تکه های درخشانی وجود دارد و این قصه مثل تمام قصه هایی که با قدرت شروع می شوند و در انتها مشکل تمام شدن پیدا می کنند، پایان بازرا بکار گرفته.

 مجید تهرانی که می خواست از حضور نویسنده و کتاب در کنارهم استفاده کند تا با سوال از فضای ذهنی نویسنده  هنگام نوشتن و سیر نوشته شدن کتاب، به خلوت او هنگام نوشتن راه پیدا کند. چیزی که هم نویسنده و هم خواننده ی دقیق آثار که دست برقضا خودش هم نویسنده است، نیاز دارند در فضایی خارج از قصه و چهره به چهره. درباره آن به گفتگو بنشینند. پاسخ ها برای اعضای کارگاه جالب توجه بود. این که نویسنده برای نوشتن شخصیت هایی که در عالم واقع وجود دارند و یا نه و اینکه چقدر او هنگام نوشتن نسبت به مضمون قصه نزدیک یا دور بوده و اینکه یک اثر تا رسیدن به مرحله خوانش مخاطب عام و خاص چگونه در ذهن و دست نویسنده و در چه فضای کاری بارها نوشته می شود تا به شکل نهایی برسد.

 عفت ثابتی فرد از بحث تئوری گریخت و مصرانه روی صفحات کتاب دست گذاشت.  اوبا تمرکزی اینچنین، ضمن اشاره به نقاط قوت قصه، وجود رابطه های آسیب دیده بین تمام قهرمانان را موضوع اصلی قصه برشمرد. اینکه در هیچ رابطه ای در این قصه، طرفین perfect  نمی شوند و هررابطه بدلی از اصل آن است که در جایی که نمی دانیم کجاست واقعی آن وجود دارد. به نظر او هیچکدام از زنان قصه و حتی لیلا  نمونه یک زن موفق نیست هرچند ازبقیه اتکا به نفس بیشتری دارد.  و این یعنی اینکه ما به شنیدن آهنگی بنشینیم که  تمام سازها  نتی شبیه به هم می زنند و هیچ نغمه مخالفی ما را متوجه صدای  قبل و بعد از خودش نکند.. او در مورد شخصیت لیلا  معتقد بود همانطور که همکار روانشناسش  در جایی اشاه دارد گاهی گذشت های ما ناشی از بزرگواری نیست.بلکه نمی خواهیم  با واکنش منفی ضعف هایمان بیشتر از آنچه که هست آشکار شود. او با اشاره به رمانی از خانم تونی ماریسون به نام آبی ترین چشم که آنهم بخشی از ماجرایش  تجاوز پدر به دخترش است، اشاره کرد و گفت در آن کتاب نویسنده با رفتن به ذهن تک تک شخصیت ها از جمله دختر و پدر، هر کدام به طور جداگانه ، اتفاق روی داده میان آنها از دو دیگاه متفاوت روایت می کند و به خواننده این امکان را می دهد که خود برگزیند کدام شخصیت را دوست داشته باشد و کدام را نه. و کدام عمل را بد و کدام را خوب قضاوت کند. آنطور است که عمل تجاوز وقتی از درون شخصیت متجاوز روایت شود، چه بسا خواننده در  پشت لنز نگاه هر شخصیت، به دیدن تصویر و قضاوتی متفاو ت از آنچه خود ازقبل و بر اساس پیش داوری در ذهن دارد، برسد. و این قصه فاقد این رویکرد است. رویکردی که می توانست به آن غنای بیشتری ببخشد. بخصوص در مورد حسام که هرگز به او اجازه حرف زدن داده نشده. ما قبل از خواندن قصه از او متنفریم و آخر قصه هم  هنوز متنفریم. اما هیچ دلیلی به دلایل قبلی مان اضافه یا کم نشده.

 مرجان  به زیبایی و دقت به مقایسه دو اثر نویسنده، کتاب حاضر و انگار گفته بودی لیلی از لحاظ  زبان و شخصیت پردازی اشاره کرد.

 و شیوا ارسطویی که مثل همیشه حرفها و سوالاتش ترجیع بند هر بخش از بحث و  سوالاتش آغازکننده فصل دیگری از گفتگو بود.

بخشی از سوالات او بخاطرم مانده.

جانشینی موقعیت و شخصیت با هم چگونه اتفاق می افتد؟

متنی که موقعیت و شخصیت همزمان در آن در الویت قرارمی گیرند چگونه است؟

و این دو سوال در کتاب سرخی من از تو چگونه اتفاق می افتد؟

 او گفت موقعیت اصلی در این متن از مضمون آن اصلی آن گرفته شده.  مضمون سوء استفاده پدر ها از دختر ها. مضمونی که به عنوان بهانه روایت بکار رفته و موقعیت های اصلی که شخصیت ها را به واکنش ها متفاوت در برابر این مضمون  وامی دارد. او یکی از قدرتهای این رمان را تبدیل مضمون به فرم عنوان کرد.

اما پرسش او ازنویسنده این بود که اگر این بهانه روایت است - که هست -  پس چرا نویسنده آن را دور زده. از لحاظ ساختاری موقعیتی ایجاد کرده که بقیه داستان واکنش دیگران به این موقعیت است. آیا  علاقه مندی به داشتن  طیف وسیعی ازمخاطب خاص و عام  باعث نشده از این دستمایه بصورت فرصت طلبی استفاده شود و و البته که بصورت ناخودآگاه.

او به کتاب انگار گفته بودی اثر پیشین خانم شاملو اشاره کرد. و اینکه در آن کتاب ما با همان جمله اول وارد قصه می شویم و بقیه داستان کنش و واکنش نسبت به آن موقعیت است. و اینکه اگر آن موقعیت اتفاق نمی افتاد ضرورت واکنش ها لزومی پیدا نمی کرد. و با این دیدگاه به بررسی کتاب سرخی من ازتو پرداخت.

 او با هر کسی  که نظری عنوان می کرد، بطور همزمان موافق و مخالف می شد تا نقد کننده را با ایده اش به چالش وادارد. اینطور است که خود نقد کردن هم اسباب نقد می شود. او مثل همیشه اعتقاد دارد وقتی که خیلی جدی می شویم تنها چیزی که ما را دوباره یک قدم به جلو می راند آنست که خود با زاویه طنز و پارودی به اثر و یا تئوری قابل استنادمان موقع نقد اثر نگاه کنیم. او آنقدر اینکار را ظریف و پنهانی انجام داد و می دهد که اثر حرفهای او مثل ردپایی در گزارشی که نوشتم برجا مانده.

 درکنار سپیده شاملو بودن، او را دیدن، حرفهایش را شنیدن حتی اگر به هیچ بهانه ای نباشد، بازهم خاطره ای ماندگار برای دوستان و خوانندگان کتابهایش است. نویسنده ای که خودش، حرفهایش، گفتنش و شنیدنش به همان خوبی کتابهایش است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:7  توسط   | 

براي بوسه اي در بوداپست

           تو در بوداپستي. تو در بوداپســـتي. قشنگ تر مي شود. دومي گريه مي كند. بيشتر از همه از زير حرف كشيده سين. با دو چشم وغ زده از ميانش. روي سكو نمي نشينم. بدنم به اندازه كافي سرد شده. هواكش به نفس نفس افتاده. مثل خانه و اسباب هايش. دستم خيس است. روي آينه مي كشم. بوداپست پاك مي شود. سر و شانه ام ازته استخر معلوم مي شود. اينطور نمي خواهم. آينه را خشك مي كنم. موهايم بالاي سرم سيخ شده. نرم كننده اثري ندارد. موهايم راشانه مي كنم. سرم را عقب مي برم. از قلقلك موها روي شانه خوشم مي آيد. شانه، گردن هميشه قشنگ بوده. اما گونه، شكم،پاها از ريخت  افتاده. موضوع تازگي ندارد. خسته مي شوم. مي نشينم. سكو لزج شده. بايد قبل ازنشستن حسابي ميشستمش. ميان درز كاشي ها جلبك بسته. از بس هرروز حمام مي كنم. كف دستم هميشه چرك است. مثل ديوار ها. برس كشيدن فايده ندارد. وقتي خانه كلنگي مي شود، با برس وبساب بساب اوضاع بهترنمي شود. بايد بازسازي اش كرد. كاشي ها را چه رنگي كنم خوبه؟ زرد قشنگه. با يك رديف سرمه اي وسطش. يك توالت فرنگي هم اين گوشه بد نيست. يك سكوي به اين گندگي اين گوشه كاشتيم چه كار؟ مامان چقدر دوست داشت روي آن بنشيند. انگار اميركبير را رويش ذبح كرده اند. كسي جرات نداشت بهش دست بزند. هميشه مخالف هر تغييري در خانه بود. من هم وقتي راه رفتنم تغيير كرد، ديگردوستم نداشت. اين ساختمان جزيي از تبار او بود. فقط دو تا باغبان مي خواست تادرخت ها را آب بدهند. و شوهر راضيه خانم سگ ها را تر و خشك كند. 

 

             تو اگر بخواهي بيايي حتما چند ماه قبلش بهم مي گويي. فرصت كافي دارم تابه همه كارهاسروسامان بدهم. اول از همه حمام و دستشويي. مطمئنم تنها جايي كه تا پايت به خانه برسد حتما ميروي،  اين دو جااست. ممكن است تابلوهاي روي ديوار، پيش دستي هاي قشنگ، حتي موهاي رنگ شده و خوش حالت من نظرت را جلب نكند، اما مطمئنم درفاصله اي كه توي اين خانه مي ماني حتما به اين قسمت گذارت مي افتد. شوخي كه نيست، تا بوداپست خيلي راهه. بايد بلافاصله كه آمدي و قبل از رفتنت دوش بگيري.

 

            راضيه خانم نماند تاكمكم كند به اتاق برگردم. اما انگاركف زمين را شسته. بيدارم نكرده رفت. مي گويد تو وقتي هم بيداري انگار خوابي. ايندفعه كه ببينمش، تذكر مي دهم. چقدرخرت وپرت خريده. آذوقه يك ماه. اتاقم سرده. حوله خيسم را روي دسته صندلي مي اندازم. اتاقم هميشه تاريك است. اما عادت كرده ام. حوله ام را فقط مي توانم در اتاق خشك كنم. تو حوله ات راكجا خشك مي كني؟ اتاق تونورداره؟ چرا بايد فكر كنم در بوداپستي؟ چرا جاي ديگري نه. چه فرقي مي كند. آنجا هم كه هستي نمي دانم كجاست. هميشه توي يك اتاقي. پرده هارا مي كشي. درتاريكي روي صندلي مي نشيني. بوي چايي توي اتاق مي پيچد. من هيچوقت نمي فهمم تو كي مي روي وبراي خودت چايي مي ريزي. بيرون ازاتاق يك حياط بزرگ است. بين خانه تو با خانه همسايه ديوارنيست. بوته هاي شمشاد و درختهاي كاج دور خانه ات حصار شده اند. ماشينت را توي پاركينگ نمي گذاري. جلوي درپاركينگ، روي كاشي ها آجري پارك مي كني. تنها نوري كه اتاقت را روشن مي كند، صفحه  مانيتور و آن آباژور كم نور است. چرا بايد فكر كنم تو در بوداپستي؟ اين كلمه گفتنش هم به آدم حس قشنگي نمي دهد. ترجيح مي دهم اگريك روزي خواستم شهري راكه درآن زندگي مي كني صدا كنم، اسم جاي ديگري را به زبان بياورم. قشنگ تر يعني چي؟ من هيچ شهري را توي خواب نديده ام. موقع گوش دادن به خاطرات سفر آدم ها، هيچوقت به اسم شهرهايي كه ديده اند، توجه نمي كنم. بوداپست اصلا مهم نيست. مهم من هستم كه يك روز به شهر تومي آيم. خوب وقتي هم بيايم ديگر چه فرقي مي كند بوداپست باشد يا نه. اسم خيابان، كوچه و پلاك خانه اي كه درآن زندگي مي كني مهم است. آدرس را به راننده تاكسي مي دهم. همه يك كم انگليسي بلدند. تاكسي تاجلوي درخانه تومي آيد. مهم اينست كه من براي چي پيش تومي آيم. مي دانم اگريك بارديگرببينمت اينهمه دوست داشتنت يادم مي رود. آدمي كه موقع حرف زدن سرش رازياد تكان مي دهد، آخر كلمات رامي خوردوضمن اينكه دارد بيش ازحدبه شنونده اطلاعات مي دهد، معذب است. من خيلي شبيه توبودم. اما حالا عوض شده ام. براي همين است كه تويك جاي دوري.

 

         زنگ در خانه ات را مي زنم. سگت توي حياط پارس مي كند. مي دانم كه هفت تا سگ داري. شش تايش توي خانه، توي اتاق ها وول مي خورند. وآن بزرگه راتوي حياط به درخت بسته اي. سگت بوي من را نمي شناسد. اما مي دانم به محض اينكه دستي به سرش بكشم دوستم مي شود. در باز مي شود. شايد باز بوده. شايد من كليد خانه تو را داشته ام. مي آيم تو. صدايت مي كنم. جوابم را نمي دهي. آرام از زير انبوه درختهاي توي حياط رد مي شوم. مي رسم به در ورودي. ساختمان قديمي است. اما به طرز ماهرانه اي بازسازي شده. به استقبالم نمي آيي. امادرراباز گذاشته اي. تاريك است. دست روي ديوار مي كشم تاپريزرا پيدا كنم. تازه غروب شده. بيرون هنوز مي شود با ته مانده نور، راه را پيدا كرد. اما اينجا تاريك تاريكه. پريز را پيدا نمي كنم. همينطور روي ديوار دست مي كشم. جلوترمي آيم. ياد آن وقت هايي مي افتم كه هنوزمي توانستم دستم را به ديوار بگيرم وراه بروم. هميشه جاي انگشتهايم روي ديوار لك مي انداخت. مامان داد و بيداد راه مي انداخت كه چقدر بايد ديوار بشويم. خانه كلنگي با بساب بساب روبراه نمي شود. اما از وقتي كه ديگر دستم را به ديوار نگرفتم، فقط توي اتاقم بودم. اينطوري مامان و ديوارها از دستم خلاص شدند. از همان روزها بودكه رفتي بوداپست. آخري ها، مامان چقدر اصرار مي كردحتي براي پنج دقيقه هم كه شده بيايم توي حياط. زير درختهاي كاج و سرو. با هم يك چايي بخوريم. اما نمي آمدم. سكوت مي كردم. براي اينكه به حرف زدن وادارم كند، سراغ پرده ها مي رفت. آنها را كنارمي زد. داد مي زدم كه دست از سرم بردارد. تنهايم بگذارد. وقتي مي رفت همه اتاق را بوي چايي پر مي كرد.

 

         دوباره صدايت مي كنم. جوابي نمي شنوم. تو هميشه عادت داري آهسته حرف بزني. دو طرفم  ديوار است. يك راهروي درازوباريك. راهرو مي پيچد. ازسمت چپ، يك دسته نورضعيف از لاي يك در نيمه باز به راهرو تابيده. بوي چايي مي آيد. به آن سمت مي روم. در را كاملا باز مي كنم. اينجا دستم خودبخودروي پريزمي رود. انگار از بچگي توي حافظه ام مانده پريز كجاي ديواراست. صدايم مي كني. مي گويي:

 - ”رسيدن به خير. بوداپست خيلي دوره ؟“

        چراغ راروشن مي كنم. اتاق زرد است. يك تخت هم گوشه اتاق. يك صندلي كنار پنجره. پرده آنقدر ضخيم است كه هيچ نوري از آن رد نمي شود. يرون هوا گرم است. ما توي اتاق خنك است. روي دسته صندلي يك حوله نم دار است. كيفم را به دسته صندلي آويزان مي كنم. تخت نامرتب است. توروي تخت نشسته اي. وقت نكردم صبح قبل ازرفتن مرتبش كنم. هميشه مي گفتي خوابيدن توي يك تخت نامرتب بيشتر كيف دارد. خودم را تا روي تخت مي كشم. ميدانم اگر مامان زنده بود اين وضعيت اورا دق مرگ مي كرد. اينقدر وسواس رابهانه كرد تابالاخره وسواسي شد. ترجيح مي داد توي اتاقم حبس باشم تا اينكه دستم را به ديوار بگيرم وراه بروم. خم مي شوي. پيشا ني ام را مي بوسي. چراغ سقف را خاموش مي كني. مي گويي نور آباژور كافيه. روي صندلي مي نشيني. مي داني دوست ندارم در روشنايي نگاهم كني.  چايي ات را مزه مزه مي كني. مي پرسي:

-       ”خسته اي ؟“

لحاف را تا روي سرم مي كشم. مي گويم:

-       ”آره. بوداپست هميشه جاي خيلي دوريه.“                                    

 

 

 عفت ثابتي فرد

تابستان 85

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:41  توسط   | 

دسر بازی

 سینا سمیعی

تقصیر نداشت. او که متخصص ژله بود. آنروز حواسش پرت شد. آب را گذاشته بود بجوشد. خودش تقصیر نداشت. خاله جان، همه پودر ها را یک جا می گذاشت. خاله جان هم تقصیر نداشت. قوطی ها شبیه هم شده بودند. سخت بود بفهمد کدام به کدام است.

او متخصص بود. حواسش پرت شد، کار ها را از روی عادت انجام داد. به ندرت پیش می آمد. بویژه اگر کار را دوست داشت. آن را با ولع تمام انجام می داد. دوست داشت ژله درست کند. کیف می کرد وقتی آن پودر را داخل آب می ریخت.آب رنگی می شد. غلیظ می شد. قل قل آب را هم دوست داشت. خوشش می آمد وقتی حبابهای آب می ترکید.

خاله جان فکر می کرد او باید آشپز می شده. نشده بود. البته خاله جان هم متخصص را به آشپز ترجیح می داد. به هر حال آشپزی هم می کرد. راستش بیشتر دوست داشت زیر ظرف ها آتش درست کند، ببیند آتش با آنها چه می کند. آبکش پلاستیکی را بالای شعله گرفته بود. وسط آبکش سوراخ های ریز و  منظم ، یک سوراخ بزرگ و نامنظم پیدا شده بود. ملاقه سیاه شده بود. وسط سینی روحی دلمه شده بود. خاله جان جیغ کشیده بود. می گفت او همه چیز را به هم می ریزد. می گفت اگر یک همزن بزرگ داشته باشد همه دنیا را به هم میزند.

تقصیر نداشت. بازی را دوست داشت. بچگی ، برای خودش اسباب بازی درست می کرد. بزرگ می شد و اسباب بازی هایش ، با خودش ، بزرگ می شدند. آن وقت ها تیله داشت. کوچه ها خاک بود. در خاک چاله می کند. امروز ، آدم می چرخید و می افتاد توی چاله هایش. چاله ها هر کدام اسمی داشتند، آسمانی. برنده بود اگر تیله چال می شد. آن وقت بازی  تمام می شد. می رفت استراحت کند.

آنروز سر کیف بود. بلند شد ژله درست کند. فکر بازی جدید بود. حواسش پرت شد.  پودر را نگاه نکرد. قوطی سریش را خالی کرد داخل آب جوش. همه چیز چسبید به هم. همه چیز سنگ شد. بازی یادش رفت.

از خودش پرسید :«این کی بود ؟ »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 18:27  توسط   | 

چندی پیش توسط اعضا وانکا روی داستان "آن روز صبح زود" نوشته "یونس تراکمه" در حضور نویسنده کار شد . باتوجه به بازده خوب این جلسه ، وانکا ، با توافق اعضا ، کارگاه چهارشنبه ۱۹ مهر را اختصاص داده است به کار برروی رمان جدید "سپیده شاملو" ، با عنوان "سرخی تو از من" با حضور نویسنده .

وانکا برای حضور در این جلسه خیال دارد از یونس تراکمه ، پیام یزدانجو ، حسین آبکنار ، علیرضا بهنام و سلمان حقوقی دعوت بعمل آورد .(تا خدا چه بخواهد!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:14  توسط   | 

کارگاه داستان نویسی وانکا ، پیرو کلاسهای هفته های پیش ، در تاریخ ۶/۷/۸۵ نیز به فعالیت خود ادامه داد . اعضای ثابت این کارگاه ، سینا سمیعی ، مجید تهرانی ، عفت ثابتی فرد ، شیوا ازسطویی و امیرحسین قاسمی در این تاریخ حضور داشتند . مهمان جلسه سلمان حقوقی بود . تمرین کارگاهی این جلسه خلق "رابطه" در متن داستانی بود که به تحقیق یکی از عمده ترین توانایی ها در فرایند خلق داستان به شمار می رود و کارگاه برروی آموزش ، تمرین و اجرای آن تأکید می کند . بعدازآنکه اعضا متن های خود را در فضای عملی کارگاه به اتمام رساندند ، کار گروهی برروی متن "عینک شکسته" از "مجید تهرانی" آغاز شد . در پایان سلمان حقوقی به شیوه ای بدیع و جالب توجه ، متن داستان را توسط یک دیاگرام گرافیکی تصویر کرده و مورد تحلیل قرار داد .

(متن داستان و دیاگرام مذکور بزودی ضمیمه خواهد شد)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 3:50  توسط   | 

معرفی وانکا

مبنای کار وانکا ، تقدم متن بر تئوری قرار داده شده و هر جلسه متن های ارائه شده توسط اعضا ، تمرین های جدید را به کارگاه پیشنهاد می کنند . گاها متن ها تئوریهایی را توصیه می کنند که هنوز تعریف نشده اند و امکان تعریف ، تمرین و اجرای آنها را به کارگاه می دهند . داستان اخیر "سینا سمیعی" به نام "در خانه ی من نور می تابد" ، یک نمونه از متنهایی بود که موجب کشف کارکرد جملات محتمل در خلق و اجرای داستان شد . پیش از این نیز متنهای دیگر اعضا ، در جلساتی دیگر، تئوری هایی را به کارگاه پیشنهاد کردن که در فرایند کار در کارگاه تولید و اجرا شد . از قبیل خلق مخاطب تازه ، استفاده از جمله های خلاق (اصطلاحا جملات آبستن) و ...

در این وبلاگ سعی بر آن است تا شرحی از جلسات کارگاه به صورت مجمل عنوان گردیده و داستان های اعضا که در روند کارگاه نوشته شده اند ، ضمیمه گردد .

(داستان های "دسربازی" و"درخانه ی من نور می تابد" از سینا سمیعی به زودی ضمیمه خواهد شد.)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 2:50  توسط   |